خانه / بررسی شبهات / داستان غرانیق یا افسانه ای کذب (1)

داستان غرانیق یا افسانه ای کذب (1)

افسانه غرانیق چیست؟

بررسی شبهات (4)

شبهه: موضع گیری شیعیان نسبت به افسانه غرانیق

بخش نخست: بیان مسأله

اگر بخواهیم به طور خلاصه به این داستان ساختگی بپردازیم، در سال پنجم بعثت در مکه وقتي پيغمبر ديد خويشاوندانش از او روي گردانده، دوري ميكنند، آرزو كرد كه خدا آيه اي بفرستد؛ شايد به وسيله آن به خويشاوندانش نزديك شود و با محبتي كه به فاميلش مي ورزيد، دوست داشت اين خشونت و دشمني به نرمي و آشتي مبدل شود و در نهایت شیطان آیاتی را بر پیامبر القا میکند که موجب می شود پیامبر(ص) بت های مشکران را ستایش کند و این عمل موجب خشنودی مشرکان شده و مسلمانان هم هیچ اعتراضی نمی کنند؛ در نهایت جبرئیل همان شب بر پیامبر (ص) نازل شده و اعلام میدارد این آیات از سمت خدا نبوده و توسط او ابلاغ نشده است.
این کار باعث حزن شدید پیامبر شده و آیه 51 سوره حج بر پیامبر نازل می شود.

در این بخش، قصد داریم به اسناد روایات موجود در این زمینه و راویان آن بپردازیم و بررسی صحت روایات در بخش های بعد ارائه خواهد شد.

این روایات تنها در کتب اهل سنت وجود دارد و علمای شیعه اعتقادی به این افسانه ندارند و آن را داستان ساختگی می دانند. از میان مورخان “طبری و ابن سعد” و از محدثان “ابن حجر عسقلانی” در کتاب «الإصابة فی تمییز الصحابة» و صاحب کتاب «فتح الباری فی شرح صحیح البخاری» این افسانه را به قلم درآورده اند. از این میان طبری این داستان را هم در تفسیر از ده طریق و هم در تاریخ خود از دو طریق با شاخ و برگ فراوان نقل می کند.

افسانه غرانیق داستان ساختگی دشمنان اسلام

و اما روایات افسانه ای در کتب غیر شیعی:
روایت طبری درباره غرانیق:
«وقتی پیغمبر دید خویشاوندانش از او روی گردانده، دوری میکنند، آرزو کرد که خدا آیه ای بفرستد؛ شاید به وسیله آن به خویشاوندانش نزدیک شود. و با محبتی که به فامیلش میورزید، دوست داشت این خشونت و دشمنی به نرمی و آشتی مبدل شود. نتیجه این آرزو و تلقین به نفس، این شد که: وقتی سوره نجم بر او نازل گشت و آن را در مجمع قریش خواند، همین که به آیه أفرأیتُمُ اللاّتَ وَالعُزّی رسید، شیطان از خیال درونی که پیغمبر درباره نزدیکی به قومش داشت، سوء استفاده کرد و به زبان او گذاشت که در ستایش بتها بگوید: (تِلکَ الغَرانِیقُ العُلی وَاِنَّ شَفاعَتَهُنَّ تُرتَضی) { اینان بتان بزرگاند؛ همانا میانجیگری آنها پذیرفته است}
قریش که این گفته را شنیدند، از ستایش خدایان خود خرسند گشتند و پذیرفتند. مسلمانها هم بی آنکه پیغمبر خود را به لغزش یا خطا یا گمان بیهوده ای متهم کنند، او را تصدیق کردند. همین که پیغمبر به سجده رسید و سوره را پایان داد، مسلمانها برای اظهار پیروی و تصدیق پیغمبر خود، به سجده رفتند و از مشرکان قریش هم هر کس در مسجد حاضر بود سجده کرد. چه، به گوش خود ستایش بتها را از پیغمبر شنیده بود!
تنها ولید بن مغیره که پیری سالخورده بود و توانایی سجده نداشت، مشتی خاک گرفت و به پیشانی خود رساند. آنگاه مردم پراکنده شدند. قریش هم وقتی دیدند پیغمبر خدایان آنها را ستود و گفت: «آنها بتان بزرگی هستند که شفاعتشان پذیرفته است!» بسیار خشنود شدند.
خبر سازش قریش با پیغمبر، به حبشه رسید و مهاجران شنیدند که قریش مسلمان شده اند. این بود که گروهی از آنها برگشتند و گروهی باقی ماندند. از آن سو، جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و گفت: «چه کردی؟! آنچه خواندی من نیاوردم! سخنی گفتی که خدا نگفته بود!» پیغمبر سخت اندوهگین شد و از خدا بیمناک گردید. خدا که بسیار با وی مهربان بود برای این که خاطر او را آسوده سازد(!) آیاتی بر وی فرستاد و به او فهماند که پیامبران پیش از او نیز با شیطان همین کشمکش را داشته اند! و شیطان در گفته های آنها مداخله و تصرف میکرده! ولی خدا گفته شیطان را باطل و گفته های خود را استوار میساخته است! آیاتی هم که این تسلیت را در برداشت، نازل شد:

وما أرسلنا مِن قبلک مِن رسول وَلا نبیّ اِلاّ اذا تَمَنّی ألقی الشیطانُ فی أُمْنیَّتِهِ فیَنْسَخ الله ما یُلقی الشیطانُ ثُمَّ یُحْکِم اللهُ آیاتِهِ والله علیمٌ حکیمٌ {حج،51}
ترجمه:
«پیش از تو پیغمبری نفرستادیم، جز این که هرگاه آرزویی میکرد، شیطان در آن راه مییافت؛ پس خدا آنچه را که شیطان القا میکرد، نسخ و آیات خود را محکم میسازد و خدا دانا و حکیم است.»

خدا با این تسلّی، گرفتگی خاطر پیغمبرش را برطرف ساخت و ترس وی را زایل کرد! و آنچه را که شیطان در ستایش بتها گفته بود (تِلکَ الغرانیقُ العُلی وَاِنَّ شفاعتهُنَّ تُرتَضی) با آیات ألَکُمُ الذَّکَرُ وَلَهُ الأُنثی، تلک اِذاً قِسمةٌ ضِیزی اِنْ هِیَ الاّ أسماءٌ سمَّیتُمُوها أنْتم وآباؤُکُم … لِمَن یشاءُ ویَرْضی { آیا پسران از آنِ شما و دختران از آنِ اوست؟ این قسمتی است غیر عادلانه. این بتان چیزی جز نامها که شما و پدرانتان بر آنها دادهاید، نیستند. خدا به آنها نیرویی نداده…» نجم : 27 ـ 19} باطل کرد».{ تفسیر طبری، جزء 17، ص 119 و 120، طبع مطبعه میمنیه و تاریخ طبری جلد سوم، ص1192، تصحیح دخویه}

طبری همین افسانه را با اختلاف جزئی از محمد بن کعب قرظی به تنهایی نقل میکند.

تاریخ طبری

تاریخ طبری، داستان غرانیق

سخن صاحب «طبقات» درباره غرانیق:
«وقتی پیغمبر(صلی الله علیه وآله) دید قریش از او گریزانند، آرزو کرد که کاش آنچه موجب این تنفر شده است بر وی نازل نمیشد. یک روز که در خانه کعبه نشسته بود، سوره نجم را خواند، همین که به آیهأفرأیتم اللاّت والعزّی وَمَناةَ الثالثةَ الأُخری رسید، شیطان به خاطرش انداخت که بگوید: (تلک الغرانیق الأولی، مِنها الشفاعَةُ تُرتَجی) {اینان خدایان نخستین هستند; از اینها باید امید میانجیگری داشت{ آنگاه سوره را تا پایان خواند و سجده کرد; مردم هم سجده کردند. تنها ولید بن مغیره یا سعید بن عاص که پیری ناتوان بود، کفی خاک برداشت و بر پیشانی گذاشت. مشرکان از گفته پیغمبر خشنود شدند و گفتند: ما هم میدانستیم خدا میمیراند و زنده میکند و روزی میدهد; ولی خدایان نزد او میانجیگری میکنند. حالا که آنها را در خدایی شریک خواندی، ما با تو هستیم.
پیغمبر از این گفتار متأثر شد و به خانه رفت. شب که جبرئیل نزد وی آمد و او سوره را خواند، جبرئیل گفت: «من این دو جمله را نیاورده ام! در این صورت، به خدا افترا بسته ام.
آنگاه، خدا این آیات را بر او نازل کرد:
واِن کادوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الّذیأوحینا اِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَاِذاً لاتَّخَذُوک خلیلا. ولَوْلا أَنْ ثَبَّتْناکَ لقد کِدْتَ تَرْکَنُ اِلَیهم شیئاً قلیلا. اذاً لأذَقْناکَ ضِعْفَ الحَیاةِ وضِعْفَ المَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصِیر (اسری: 75ـ73)
ترجمه: می خواستند از آنچه به تو وحی فرستاده ایم، تو را بفریبند تا بر ما، به دروغ چیزی بندی؛ اگر نبود که تو را استوار ساخته ایم، اندکی بدانها میل میکردی؛ این هنگام دوچندان شکنجه در زندگی و مردن به تو می چشانیدیم و برای خود یاوری نمی یافتی.

مهاجران که در حبشه بودند، وقتی شنیدند مشرکان تسلیم شده اند، گفتند: «هرگاه ولید بن مغیره و سعید بن عاص به پیغمبر گرویده باشند، دیگر چه کسی باقی مانده است؟ حال که چنین است، چرا در غربت بمانیم؟ و از زن و بچه خود دور بخوابیم؟!» اینجا بود که دسته ای از آنها برگشتند؛ همین که نزدیک مکه رسیدند، به سواری از طایفه کنانه برخوردند و از او پرسیدند: از قریش چه خبر داری؟ جواب شنیدند: هیچ! محمد خدایان آنها را به نیکی یاد کرد، آنها هم تسلیم شدند ولی محمّد دوباره برگشت، آنها هم دشمنی را از سر گرفتند. وقتی من بیرون آمدم قریش و محمّد به حال دشمنی بودند.
مهاجران پس از اطلاع از چگونگی واقعه، مشورت کردند که باید چکار کنند؟ آیا هنوز که دشمن از مراجعت آنها اطلاع پیدا نکرده، بازگردند یا به شهر بروند و اوضاع را از نزدیک ببینند؟ در همان جلسه تصمیم گرفته شد که باید برای به دست آوردن اطلاع دقیق، وارد شهر شد. ضمناً هر کسی هم از خویشاوندان و بستگان خود دیدن کند. ورود این عده به مکه، در شوال سال پنجم بعثت بود (البته خوانندگان نباید فراموش کنند که عثمان نیز جزء این دسته بوده است). وقتی مهاجران دیدند فشار کفار قریش بیشتر شده، از پیغمبر اجازه خواستند که دوباره برگردند. پیغمبر هم به آنها اجازه داد».{ محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج1، ص139 ـ 137; تاریخ طبری، ج3، ص1192، طبع دخویه}

طبقات الکبیر

طبقات الکبیر، داستان غرانیق

طبری نیز این افسانه را با عبارت و کیفیت دیگر در تفسیرش و از زبان دوسه تن ـجز این دو نفر (محمد بن کعب و محمد بن قیس)ـ نقل کرده که تفصیل آن بدین قرار است:
1 ـ در تفسیر خود آورده است: قریش به پیغمبر(صلی الله علیه وآله) گفتند همنشینان تو فقیران، تنگدستان و بیچارگانند؛ اگر خدایان ما را به نیکی یاد کنی، همنشین تو می شویم و مردم هم از هر سو به تو روی می آورند. پیغمبر سوره نجم را خواند؛ چون به این آیه رسید: ” أفرأیتمُ اللاّتَ والعُزّی ومَناةَ الثالثةَ الأُخری شیطان به زبان او گذارد «وَهِیَالغَرانِقةُ العُلی وشفاعتُهُنَّ تُرتَجی»{اینان بتهای والا هستند و میانجیگری آنان امید میرود}.
گفتنی است طبری این افسانه را به «رفیع ابوالعالیه ریاحی» نسبت میدهد.
2 ـ و نیز همو گفته است: قریش به پیغمبر گفتند همنشینان تو، بنده بنی فلان و مولای بنی فلان هستند. اگر خدایان ما را به نیکی یاد کنی، ما همنشین تو می شویم؛ اشراف عرب هم به سوی تو میآیند. وقتی مردم دیدند اشراف طایفه تو در کنارت هستند، به تو دلبستگی پیدا خواهند کرد. اینجا بود که شیطان این آیه را در خاطرش انداخت: أفرأیتُمُ اللاّتَ والعُزّی ومَناةَ الثالثةَ الأُخری و بر زبانش انداخت: «تِلکَ الغَرانیقُ العُلی وشفاعتُهُنَّ تُرتَجی»{تفسیر طبری، جزء 17، ص120، طبع میمنیه مصر}.
3 ـ از سعید بن جبیر نقل شده: چون این آیه آمد أفرأیتم اللاّت والعُزّی …، پیغمبر آن را خواند آنگاه گفت: «تلک الغرانیقُ العُلی واِنّ شفاعتهنّ تُرتجی».
4 ـ از عبدالله پسر عباس در سبب نزول وما أرسلنا من قبلک من رسول… نقل شده: هنگامی که پیغمبر نماز می خواند، داستان خدایان عرب بر او نازل شد. وی آن داستان را خواندن گرفت. کفار بشنیدند و گفتند: «خدایان ما را به نیکی یاد میکند!» آنگاه نزدیک وی رفتند و او می خواند: “ أفرأیتم اللاّت والعزّی ومناة الثالثة الأُخری“، در این وقت، شیطان القا کرد: «اِنَّ تلک الغرانیق العلی منها الشفاعة تُرتجی».{3 ـ تفسیر طبری، جزء 17، ص120، طبع میمنیه مصر}.
بنابراین از اسناد تاریخی پیداست که تنها مدرک افسانه غرانیق، کتابهای تاریخ و تفسیر طبری و طبقات ابن سعد می باشد؛ این افراد نخستین کسانی هستند که این افسانه را در کتب خود نقل کرده اند. و بنابر گفته “یعلی بن حجر عسقلانی” موسی بن عقبه این داستان را در «مغازی» از محمدبن شهاب زهری (و گمان دارم او از پسر عباس) و ابومعشر در «سیره» از محمدبن کعب قرظی و محمدبن قیس نقل کرده و طبری از او نقل می کند.
بنابراین در جمع بندی مدرک نهایی برای این افسانه دو کتاب «مغازی» ابن شهاب و «سیره» ابومعشر هستند.و شش نفری که داستان ساختگی از آن ها نقل می شود شامل:

1 ـ محمد بن کعب قرظی 2 ـ محمد ابن قیس 3 ـ مطلب بن عبدالله بن حنطب 4 ـ رفیع ابوالعالیه ریاحی 5 ـ سعید بن جبیر 6 ـ عبدالله پسر عباس

سلمان رشدی یکی از مهره های موثر در نشر افسانه غرانیق

در بخش های بعد مشاهده خواهید کرد که چگونه دست پلید منفعت طلبان و دشمنان اسلام اصول دینی را به نفع خود تغییر داده و پس از گذشت صدها سال افرادی مانند سلمان رشدی از این داستان ساختگی برای ضربه زدن به اسلام ناب محمّدی استفاده می کنند.

بررسی صحت روایت بخش آتی…

ان شاء الله

تدوین و گردآوری:

گروه نویسندگان سایتفتنه های اخرالزمان

لینک بخش های قبل:

بخش دوم: بررسی صحت افسانه غرانیق

بخش سوم: بررسی راویان افسانه غرانیق

بخش چهارم: بررسی شواهد و قرائن افسانه غرانیق

بخش پنجم: بررسی شواهد و قرائن افسانه غرانیق

بخش ششم: دلیل پیدایش افسانه غرانیق

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme